چگونه خرس سهیل بالینی را خورد

امید چیز چرت و پرتیست! مثل یک جرعه آب می‌ماند که در یک صحرای برهوت به دست آدم می‌دهند و می گویند بنوش و چند ماه از سیرابی‌ات لذت ببر. زندگی در کل عادت دارد آدم را سر کار بگذارد. زندگی این مهمان ناخوانده و ناخواسته درست همان‌جا که شاخه امیدی در دل شما جوانه زده به همه چیز گند می زند. شما می‌مانید و یک دنیا امید و یک دنیا تشنگی. در بهترین وضعیت هم حاصل تلاش‌هایتان را در این دنیای آنی و فانی می‌گیرید و می‌شوید یک هشتگ! #رفسنجانی #جرج‌مایکل #علی‌شریعتی. تازه این در بهترین وضعیت است. ممکن است اتفاقات لحظات عروج هم به هشتگ نهایی افزوده شود! #چگونه‌خرس‌سهیل‌بالینی‌راخورد یا یک چیزی در همین مایه‌ها. نتیجه؟ زیاد دست و پا نزنید… پول، قدرت، شهرت و عشق (بخوانید سکس) می‌آید و می‌رود. خیلی زیاد هم بیاید می‌شوید یک هشتگ! یک هشتگ و سوژه جدید برای این مردم تشنه و گرسنه!

یه اتفاق ساده…

-بعضیا دوست دارن مث مرغ و خروس زندگی کنن
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه بخورن، بریزن، بپاشن… همین! نمی دونن از این زندگی کوفتی چی می خوان
-تو می دونی؟
-آره می دونم
-چی می خوای؟
-تو رو!
-ولی من همون زندگی مرغ و خروسیُ می خوام
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه بخورم، بریزم، بپاشم… همین!

-می دونستی تو لحظه مرگ به چی فکر می کنم؟
-مگه تا حالا مُردی؟
-نه مثلا میگم!
-مرگ مثلا نداره
-داره! مثلا من الان می تونم تو رو بکشم
-خب بکش
-پس اون زندگی مرغ و خروسیمون چی میشه؟
-گند بزن بهش! بذار حداقل یکیمون به آرزوش برسه

پرده بسته می شود – با کمی مکث، صدای دو شلیک بلند به گوش می رسد.

خوشبختم!

همیشه می‌گویند بی‌سوادی و فقر رابطه‌ای مستقیم با هم دارند و البته معلوم نیست که بی‌سوادی حاصل فقر است یا فقر حاصل بی‌سوادی! چیزی که البته برای من مشخص است این است که هردوی این مسائل نتیجه کم بودن و فقر هوش است. لازم نیست مسابقه‌ای برگزار شود یا امتحانی گرفته شود تا متوجه شویم مردم یک کشور سطح هوش پایین‌تری از دیگر کشورها دارند یا بالاتر. فقط لازم است به زندگی مردم یک کشور نگاه کنید! حالا این کشور کومور باشد یا سوئیس یا حتی همین ایران خودمان.

حالا من این‌همه صغراکبرا را به هم چیدم تا یک بار برای همیشه به مردم شریف ایران، جوانان عزیز، مترجم‌های محترم شبکه‌های تلویزیونی و دیگر دوستان بگویم که وقتی برای اولین بار با یک نفر آشنا می‌شوید نباید بگویید “خوشبختم”. ما با دیدن آدم‌های جدید در زندگی‌مان خوشبخت نمی‌شویم! مگر اینکه آن فرد ایلن ماسک باشد و همه‌ی ثروتش را به ما بدهد یا شانس در خانه‌مان را بزند و آزاده صمدی سر راه ما سبز شود، عاشقمان بشود و از ما درخواست ازدواج کند! در غیر این صورت واژه و عبارت صحیح “خوشوقتم” است. باور نمی‌کنید؟ از دهخدای عزیز بپرسید!

• • • • • •

کم‌کم دارم به این موضوع که هر بار نوشته‌ای جدید می‌گذارم یک آهنگ هم معرفی کنم عادت می‌کنم. خواستم ترجمه‌اش کنم اما این‌قدر با همان زبان‌اصلی دوستش دارم که ترجیح می‌دهم حداقل فعلاً این کار را نکنم. با هم گوش جان نیوش می‌کنیم به کاور آهنگ Riptide از Vance Joy با اجرای عزیز دل بنده؛ Taylor Swift جان!

یک پست غیر مناسبتی

همیشه از پیام‌های تبریکی که در ایام خاص ارسال می‌شود متنفر بوده‌ام. شاید پیش خودتان بگویید مرتیکه خل! شاید هم حق با شما باشد اما به نظر من و حداقل به نظر من، کسانی که بخواهند یک روز خاص را با شما و به یاد شما باشند، در کنار شما خواهند بود. معذوریتی هم اگر باشد سال‌هاست که تلفن اختراع شده و یک تماس، چند تومانی بیشتر هزینه ندارد.

هرچند موافق برگزاری تمامی جشن‌های فرهنگ‌ها و ادیان مختلف هستم، اما به نظرم این همه بریز و بپاش هم برای یلدا کمی زیاده رویست! سر و ته این شب را می‌شود با چند شیرینی و چای به هم آورد و بقیه پول هم صرف زخم‌های خودمان و دیگران شود. اسم این پست را هم می‌توانید بگذارید منشور عیدانه آقایی که رییس جمهور نبود!

• • • • • •

چند شب پیش فیلمی سینمایی از یکی از شبکه‌های ماهواره پخش می‌شد که به شدت به تفکرات جوگیرانه ما مردان ایرانی مرتبط بود! این فیلم که “این سیب هم برای تو” نام داشت به زندگی دختری جوان و زیبا (رعنا آزادی ور) می‌پردازد و در پروسه فیلم این دختر به پدر دوست سابق خود علاقه مند می‌شود.

این سیب هم برای تو

اینکه در جامعه امروزی ما دختری جوان، زیبا و تحصیل کرده تمامی خواستگار های پولدار و جوانش را کنار بگذارد و به پیرمردی هوس‌باز علاقه مند شود کمی دور از ذهن و تا حدودی خنده دار به نظر می‌رسد. جالب‌تر اینکه نویسنده فیلم نامه برای حل مشکل ازدواج اول، همسر پیرمرد قصه را در کشوری دور و در بستر بیماری به تصویر کشیده است. حالا چرا شوهر و فرزندان این زن پیش او نیستند و در لحظات پایانی زندگی به همسر و مادرشان نمی‌رسند، خدا عالم است و ذهن سیروس خان الوند عزیز و بزرگوار!

با دیدن چنین فیلمی، منی که همیشه مادرم را برای دیدن سریال‌های آب دوغ خیاری ترکی مورد ملامت قرار می‌دادم تا حدودی به دلایل فرار نسل قبل‌ترمان از سینمای ایران نزدیک شدم. در سینمایی که سیروس الوندش فیلم خوب نسازد و رعنا آزادیش فیلم خوب بازی نکند همان بهتر که مردم سلطان سلیمان ببینند.

• • • • • •

برای اینکه حال هوایتان هم عوض شود این اجرای زنده از پیش‌درآمد را ببینید! دمتان هم گرم!

فراموشی

به آغوشم می‌آیی
فراموشی می‌گیرم
ماهیگیری می‌شوم
بی قایق
بی تور
بی ساحل

ابد و یک روز

Take Me Down
منُ  بِبَر

Been waitin’ at these crossroads
Forever and a day
On a guy to buy my soul
ابد و یک روز ِ که اینجا گرفتار شدم تا بیاد و روحم ُ بخره

I spend all night and day
How much harder can I play
You know I gave my life to rock n’ roll
همه روز و شب هام ُ فدای راک اند رول کردم
مگه بیشتر از اینم میشه ساز زد؟

Mama begged me please
Yes, she got down on her knees
Said “you’ll burn in that Mississippi sun”
مامانم التماس می کرد که این کارُ نکن
می گفت توی آتیش جهنم می سوزی*

But I’m the only one that’s standing here
So mama don’t you have no fear
I’m either last or I’ve already won
مامان نگران نباش هیچکس جز من اینجا نیست
یا از همه عقب افتادم یا اولین کسی ام که به اینجا رسیدم

Take me down
Take me down
Take me down
Won’t you take me down
من ُ ببر
یعنی نمی خوای من ُ ببری؟

Standing at the crossroads
A dried up pen in hand
اینجا گیر افتادم ودستم به قلم نمیره

The conversation went like this
“Tell me your desire
why you pulled me from the fire
and we’ll seal the deal with a kiss”
شیطان گفت:
چرا مرا از آتش بیرون کشیدی؟
خواسته ات انجام خواهد شد
اما باید همیشه به من خدمت کنی

Said “I wanna raise the dead
Find a note that I can shred
On my walls I scrawl my gods
Don’t care what happens when I die
As long as I’m alive
All I wanna do is rock, rock, rock”
گفتم: می خوام مرده هارو زنده کنم
کتاب های مقدس ُ پاره کنم
و همه خدایان ِ روی دیوار ُ خط خطی کنم
مهم نیست بعد از مرگم چی میشه
اما تا زنده ام
تنها چیزی که از این دنیا می خوام راک ِ

Oh, sign with the devil, sign with the devil, sign with the devil Oh!
با شیطان همراه شو! با شیطان همراه شو! با شیطان همراه شو! **

*Mississippi Delta جایی است که اولین گروه های راک، روح خود را به شیطان فروختند
**خادمین شیطان فریاد می زنند

خاطرات یک روح کلاسیک

باید راهی برای کشتنش پیدا می‌کردم. نمی‌شود یک آدم این‌قدر روی نِرو باشد. باید با یک برنامه دقیق، سر و ته قضیه را هم می‌آوردم که نه دکتر واتسون، همان خرس یا به قول امروزی‌ها تِدی بر مشهوری که چند هفته ایست چنبره زده روی مبل قهوه‌ای خانه، چیزی بفهمد، نه شرلوکی که قرار است در آینده‌ای نزدیک به ما ملحق شود. هرچند چند روزی هست که به کل قضیه آمدن شرلوک و داستان‌های عجیب و غریب واتسون شک کرده‌ام اما باز هم نباید بی‌گدار به آب بزنم.

فکر کشتنش از دیروز بعد از ظهر که صدای ملچ و ملوچش آشپزخانه را برداشت، به سرم زده بود. آن سر و صدای مزخرف به کنار، پرو پرو همه‌ی بستنی‌های توی یخچال را یک تنه تمام کرد انگار نه انگار روح دیگری هم در این خانه زندگی می‌کند! اوه… فراموش کردم بگویم اسم من سپید است و با برادرم سیاه در خانه‌ای نه چندان متروک در قلب تهران زندگی می‌کنیم. ما دو روح هستیم که ده پانزده سالی هست که به این خانه کوچ کرده‌ایم. البته ما مثل فیلم‌های وحشتناک هالیوودی، چهره‌ای خبیث و کریه نداریم. بلکه دو روح کلاسیک هستیم که زیر دو تا پارچه ساده و مجلسی قایم شده‌ایم. روزهای اول هر دو پارچه سفید بود اما پارچه سیاه، برادرم را می گویم، کم کم به رنگ تیره درآمد. حتماً فکر می‌کنید پشت سر قضیه داستانی جنایی یا فرا فیزیکی قرار دارد. اشتباه می‌کنید! عدم رعایت بهداشت شخصی، رنگ سفید پارچه سیاه را به خاکستری چرک تغییر داده!

در این خانه جز ما دو برادر، واتسون و اعضای زنده‌ی خانه، فرد خاصی آمد و رفت ندارد. بیچاره آدم‌ها که روحشان هم از وجود ما در لابه‌لای روز شب‌هایشان با خبر نیست. فکر می‌کنم دارم از داستان اصلی منحرف می‌شوم. باید راهی برای کشتن سیاه دست و پا کنم. این روزها که اعصابم با پخش مجدد سریال سلطان سلیمان از جم تی وی به حد کافی به هم ریخته است، تحمل یک روح تنبل و کثیف هم سخت‌تر از همیشه شده. هرچند هنوز نمی‌دانم یک روح را چگونه می‌توان کشت!

شب

رازیست در نگاه شب
باور نمی‌کند دلم
جادوی شب بداند و
زندانی لبت شود

برقص… برقص… برقص…

Derniere Danse
رقص آخر

Oh ma douce souffrance
ای عذاب شیرین من
Pourquoi s’acharner tu recommence
وقتی دوباره آغاز می‌شوی، راهی برای جنگیدن نیست
Je ne suis qu’un être sans importance
وقتی بودنم برابر تو ذره‌ای ناچیز است
Sans lui je suis un peu paro
و بی تو درد آغاز می‌شود
Je déambule seule dans le métro
در خیابان‌ها سرگردانم
Une dernière danse
رقص آخر
Pour oublier ma peine immense
تا غم بزرگ خود را فراموش کنم
Je veux m’enfuir que tout recommence
تا برای شروعی دوباره از همه چیز فرار کنم
Oh ma douce souffrance
ای عذاب شیرین من

Je remue le ciel le jour, la nuit
به آسمان چنگ می‌زنم، به روزها و شب‌هایم
Je danse avec le vent la pluie
با باد و باران می‌رقصم
Un peu d’amour un brin de miel
ذره‌ای عشق، لحظه ای شادی
Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse, danse
می‌رقصم و می‌رقصم و می‌رقصم و می‌رقصم
Et dans le bruit, je cours et j’ai peur
صدایی بلند! فرار می‌کنم
Est-ce mon tour?
آیا این بار نوبت من است؟
Vient la douleur.
و درد آغاز می‌شود
Dans tout Paris, je m’abandonne
در تمامی پاریس رها می‌شوم
Et je m’envole, vole, vole, vole, vole, vole
پرواز، پرواز، پرواز، پرواز… و از این شهر دور می‌شوم

Que d’espérance
چیزی جز امید نمانده
Sur ce chemin en ton absence
در جاده‌ی نبودنت
J’ai beau trimer, sans toi ma vie n’est qu’un décor qui brille, Vide de sens
بی تو زندگی‌ام جز نمایشی ساختگی نیست

Dans cette douce souffrance.
در این عذاب شیرین
Dont j’ai payé toutes les offenses
به گناهکار بودن اعتراف می‌کنم
Écoute comme mon cœur est immense
به بلندی صدای قلبم گوش بده
Je suis une enfant du monde
من فرزند جهان هستم

حرام زاده

سال‌های سال است که واژه حرام زاده، رنگ و معنی اصلی خود را از دست داده است. حرام زاده در واژه به معنی فردیست که در رابطه‌ای نامشروع پدید آمده باشد. این واژه در معنی اولیه جز یک اطلاع رسانی ساده از وضعیت ازدواج پدر و مادر فرد مذکور نیست که البته حتی اگر به ما هم ربط پیدا کند، گناهی را بر گردن حرام زاده محترم نخواهد گذاشت زیرا وی در این پروسه بی‌تقصیر و تأثیر است.

اگر حرام زاده را در معنی امروزی‌اش تفسیر کنیم به دایره‌ای از رفتارهای اجتماعی می‌رسیم که به شدت در سال‌های اخیر نرمال* شده است. از حشریت های مالی و جنسی بگیرید تا رفتارهای خطرناک‌تر دیگر که نه اینجا جای گفتنش است و نه این قلم توان تحمل وزنش را دارد.

نکته قابل اشاره این است که حرام زادگی این روزها در کلاس‌های درس جامعه به صورت لایو و در محل آموزش داده می‌شود. نه مادر حرام زاده امروزی به خاک‌برسری با فردی نامعلوم اقدام کرده و نه پدرش پیش از درخواست شیرین ازدواج به همسر آینده ناخنک زده است. حرام زاده امروزی می‌تواند فرزند هرکسی باشد و در هر خانواده‌ای رشد کرده باشد و سر هر کلاس درسی نشسته باشد. حرام زادگی این روزها نه حاصل یک اشتباه شبانه، بلکه نتیجه سال‌ها تلاش روزانه است. باور کنید حرام زادگی را یک شبه نمی‌توان آموخت.

* چیزی که به موجودی نر، مالیده شده باشد!

دارم می‌روم…

تهران

دارم می‌رومنه از آن رفتن‌های بی بازگشت! اما شاید به یک جای دور. واقعیتش را بخواهید نمی‌دانم برای چه می‌روم. تنها دلیلی که برای رفتن دارم این است که اینجا، همین‌جا که شما و من ایستاده‌ایم، چیزی برای ماندن نمانده! باور کنید اگر شما هم مثل من به چنین حجم عظیمی از “هیچ” می‌رسیدید ماندن برایتان پوچ می‌شد. بدی‌اش این است که جایی برای رفتن ندارم. هیچ جا هیچ کس منتظر من نیست. خوبی‌اش این است که دلم برای هیچ‌کدامتان تنگ نخواهد شد. هیچ یک از شمایی که سال‌های سال است با موقع و بی‌موقع، با دلیل و بی‌دلیل سر راه من سبز شدید. دروغ نگویم دلم برای گربه خاکستری و چشم‌بادامی دم در خانه که یانگوم صدایش می‌کنم تنگ خواهد شد.

بگذریم… تهران را با همه‌ی کثیفی‌ها و کثافت‌هایش به شما می‌سپارم… هرچه باشد دارم می‌روم، از آن رفتن‌های بی‌بازگشت!

 

The Good Place

آدم‌هایی که تلویزیون ندارند را درک نمی‌کنم. یعنی نمی‌فهمم چطور می‌شود کتاب خواند اما فیلم و سریال ندید؟! نمی‌فهمم در نبود تلویزیون تمامی وسایل خانه با زاویه کدام وسیله تنظیم می‌شوند؟ تنها وسیله دیگری که شایسته‌ی چنین تنظیمیست یخچال است که او هم سال‌هاست راه توداری و پنهان کاری را برگزیده است.

بگذریم… چند هفته ایست سریالی با نام The Good Place شروع شده که دیدنش را به همه طرفداران فیلم سریال پیشنهاد می‌کنم. اگر هم از طرفداران فیلم و سریال و سینما نیستید بهتر است همین حالا اینجا را ترک کنید. اصلاً بهتر است سرتان را بگذارید روی بالش و یک بار برای همیشه بمیرید!

The Good Place

The Good Place داستان زنیست که پس از مرگ به بهشت می‌رود. همه چیز خوب، عالی و تنظیم شده است تا جایی که بیننده متوجه می‌شود Eleanor؛ زن مذکور اشتباهی به بهشت آورده شده. Ted Danson هم در نقش معمار ظاهر شده  که در واقع دستیار خداست. البته احتمالاً…

فراموش نکنید که یک Ted Danson سرحال برای دیدن یک سریال کافیست.

زردِ زردِ زرد

بچه که بودم؛ منظورم همین دو سه سال پیش است، هر شب خواب می‌دیدم که از درب مدرسه قدیمی‌مان بیرون می‌آیم و به باغچه‌ای سبز و شورانگیز وارد می‌شوم! پشت سرم را که نگاه می‌کردم، درب مدرسه به اندازه یک دریچه ده پانزده سانتیمتری کوچک شده بود. راه برگشتی نبود… از درب باغچه که خارج می‌شدم، باز هم این اتفاق تکرار می‌شد. دربی غیر قابل عبور در پشت سر و راهی پر پیچ خم بر پیش رو.

شاید بگویید تعبیر خواب از این تابلو تر هم مگر هست؟! راست می گویید! اما از ذهن بچه‌ای بیست و هفت هشت ساله چه انتظاری دارید؟ بگذریم… حالا در سی سالگی، هرچند دیر، خیلی دیرتر از آن‌وقتها که باید می‌فهمیدم، فهمیده‌ام که باید زندگی را در همین ثانیه‌ها جستجو کرد. حالا که آنقدر سرم را در آن دریچه پانزده سانتی فشار داده‌ام، حالا که این سردردهای بی در و پیک رهایم نمی‌کند، باید از آنچه مانده لذت ببرم. باید دست‌های مادرم را بگیرم و با هم تا بالای رنگین کمان پرواز کنیم! باید تا صبح با برادرم بازی کنیم آن‌قدر که آتاری بسوزد!

داشت یادم می‌رفت… باید تو را هم دوباره دوست بدارم. باید فراموش کنم کینه‌های کهنه را. باید آبی که ریخته را به جوی برگردانم. باید دوباره بویم روی بالشت باشد و سر تو زیر بالشم. باید همه‌ی دمپایی‌هایمان زرد باشد! زردِ زردِ زرد!

زرد

نمیشه غصه ما رو…

انگار نمی‌شود… یک جا، یک عصر پاییزی نه چندان سرد بیاید کفش و لباس بردارد، برای آخرین بار بوسه‌ای بر پیشانی‌ام بزند و بگوید: دیدار به قیامت! نمی‌شود این بار که دلش هوس سر زدن به این صاحب‌خانه قدیمی را دارد، پیکانی سفید رنگ با خطوطی نارنجی در اطراف پل فردیس تصادفی نافرجام را رقم بزند. نمی‌شود نزدیک خانه‌ام دختری لوند و چشم آبی را ببینید، عاشقش شود و با هم از دست خانواده سنتی دختر به شهری دور فرار کنند. نمی‌شود خسته شود از این تکرار مدام سال‌های سرد سرد سرد سرد… انگار نمی‌شود غصه ما را رها کند…

 

همه‌اش دود بود… خبری نبود از کباب!

آیفون 7

چند روز پیش از طریق دوستان با یکی از مسئولین ارشد شرکت MSI در ایران جلسه‌ای داشتیم و در مورد مسائل مختلف صحبت کردیم. در میان صحبت‌هایی که رد و بدل شد این دوست تایوانی اشاره کرد که ایران را بازاری ثروتمند می‌بیند که باید محصولات گران قیمت زیادی را در آن تزریق کرد.

راستش را بخواهید اول کمی توی دلم به سادگی این دوست و این صحبت خندیدم چون خود من به عنوان فردی که در این کشور باید در وضعیت خوب اقتصادی قرار داشته باشد، جایگاه مالی کاملاً معمولی را تجربه می‌کنم. با پایان جلسه به این موضوع فکر می‌کردم که حالا چه چیزی باعث شده که این دوست بزرگوار خارجی به این نتیجه عجیب و غریب برسد که ما ایرانی‌ها، آدم‌های پولداری هستیم.

چند روزی از جلسه مذکور گذشته بود که آیفون 7 با قیمتی سرسام آور به بازار ایران معرفی شد. مردم غیور کشور ما که همچنان به گرفتن یارانه ماهیانه مشغول هستند در صف‌هایی طویل در انتظار دریافت گجت شش-هفت میلیونی خود بودند و همزمان در بک‌گراند تصویر من داشتم به بلاهت خود و هوش مسئول تایوانی فکر می‌کردم.

شاید با خودتان بگویید افرادی که در چنین صف‌هایی قرار می‌گیرند از اقشار مرفه جامعه هستند اما اگر این حرف درست بود چطور است که آیفون‌های رنگارنگ و سلاح گرم 4 میلیونی سامسونگ را به زودی در دستان عباس آقا سوپری محل و اکبر آقا بنگاه دار سر کوچه خواهیم دید؟! مگر بازار خراب نبود!؟

به نظر می‌رسد با گذشت 10 سال از ورود گوشی‌های هوشمند به بازار حالا این اختراعات فوق‌العاده از ما انسان‌ها هم هوشمندتر شده باشند. این‌قدر که به ما مردم همیشه-در-پشت-صحنه آموخته‌اند که داشتن جدیدترین و گران‌ترین اسباب بازی دنیا از نان شب هم واجب‌تر است. نان شب و کبابی که همه‌اش دود بود…

25 سال گذشت!

بیا، اونجوری که هستی، اونجوری که بودی
As I want you to be
اونجوری که دوست دارم باشی
As a friend, as a friend
مث یه دوست
As an known enemy
مث یه دشمن قدیمی

Take your time, hurry up
اونقدا عجله نکن یا اگه دوست داری عجله کن
The choice is yours, don’t be late
انتخاب با خودته اما دیر نکن
Take a rest as a friend
مث یه دوست راحت باش
As an old memoria, memoria
مث یه خاطره قدیمی

Come doused in mud, soaked in bleach
خیلی کثیف یا خیلی تمیز
As I want you to be
اونجوری که من دوست دارم
As a trend, as a friend
یه احساس، یه دوست
As an old memoria, memoria
مث یه خاطره قدیمی

And I swear that I don’t have a gun
به خدا تفنگ ندارم
No I don’t have a gun
نه… تفنگ ندارم
No I don’t have a gun
تفنگ ندارم

لبه

کنار ریل ایستاده‌ام. زل زده‌ام به خطوط موازی، خطوط شکسته، تیک‌تاک تیک‌تاک تیک‌تاک. همه‌چیز با حساب و کتاب است. دنیا روی روالی ثابت حرکت می‌کند.
– داداش نپری بدبختمون کنی!
باید دردی چیزی در نگاهم باشد که همه چیز را این‌قدر راحت لو می‌دهد. باید بهتر نقش بازی کنم. باید “نقاش” بهتری شوم!
– ویولونه!
– چند ساله می‌زنی؟
– ۳ سالی میشه
– چه خوب… حواستو بده در کیفت بازه چیزی ازش نیوفته
– چیزی نیست توش یه مشت دفتر نته
گوشی‌اش از آن گوشی‌های صفحه کلید دار قدیمیست. انگاری زمان به عقب برگشته باشد. “آن روزها که آدم بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق…”
– مسافرین محترم…
داشتم به خدا و قسمت فکر می‌کردم! به لبه… گیریم خودم را بیندازم پایین! گیریم بزنم به کاسه کوزه‌ی نقشه‌های متعال. هر کاری بکنم، آن دنیا، روی تختی طلایی خواهد نشست، بادی در غبغب خواهد انداخت و خواهد گفت: این هم خواسته‌ی من بود! اصلاً انگار سرنوشت را جوری نوشته‌اند که سرش همیشه به ما ف…
نمی‌دانم کی و کجا سوار شده‌ام اما فریاد زنیکه داخل مترو می‌گوید که به مقصد رسیده‌ام. به قول مادر صبا: فردا روز تازه‌ای نیست!

یه آدم چجوری گاو میشه؟! به مرور!

صبح شده است… مسواک نزده، صبحانه نخورده به راه می‌افتم. کیف قهوه‌ای کهنه‌ام را در دست می‌گیرم و خود را برای سروکله زدن با زندگی آماده می‌کنم. صبح‌ زود کارمندی می‌شوم مهربان. ظهر پزشکی می‌شوم و جان چند نفری را نجات می‌دهم. عصر رفتگری هستم پیر و خسته که در کنار شغل دائمی‌ام بساط آشغال جمع کنی به راه انداخته‌ام. شب‌ها هم با خیابان گردهای تهران سر 50 تومان چانه می‌زنم که به خدا صرف ندارد. دم صبح به خانه می‌آیم. صبا که حالا 11 ساله شده را می‌بوسم و سرم را روی بالش می‌گذارم. فردا روز تازه‌ای نیست…

زیرنوشت: با بهار رفتیم فروشنده رو دیدیم.

یک خواستن می‌خواهم…

یک خواستن می‌خواهم… از آن خواستن‌ها که بیاید و بخندد و هرچه هست و نیست را بریزد پایین و بعد باد بزند و گرد و خاک بلند کند و دود شود برود هوا همه‌ی خاطرات تلخ گذشته. یک چیز جدید با یک تلرانس جدید می‌خواهم که شبیه قبل نباشد. حتی بد باشد، سیاه باشد، درد باشد اما از این خط ممتد رهایم کند. یک نگاه تازه می‌خواهم. حسی مثل رفتن به یک پزشک جدید. پزشکی که هنوز چهار پنج جلسه‌ای فرصت هست تا سرش را کلاه بگذاری کمک کند که باور کنی، همه چیز روبه‌راه است. همه چیز درست می‌شود.